
می نالم از تنهایی،
از جدا شدن و بالاخره شكست . . .
شكستن يك قلب کوچک
که حتی آزارش به کس نمی رسد
دیگر برای من روزها خورشیدی طلوع نمی کند
که هنگام غروبش انتظاری به سر رسد . . .
هر لحظه سیاهی آسمانش بیشتر می شود بیشتر و بیشتر تا اين که . . . همه جا تاريك است کوچه باغ ها مملو از تنهایی . . . و نوازنده دوره گرد ساز شكسته اش را به صدا در آورده بود . . . در آن شب سرد و خشن کس جز ماه رفیق تنهایی ام نشد چه زیبا بود آن شب . . . من در زیر بید مجنون قلبم که سرش را تا آسمان بلند کرده بود نشسته بودم در انتظار عروس آسمان قلبم . . . تا اين که ماه از پشت درختان سرد و بی روح از لابه لای شاخه های در هم تنیده سر بیرون آورد و چادر زیبایش را بر روی فرش قلبم پهن کرد همه جا چون الماس می درخشید دریاچه قلبم که به رنگ یاقوت بود چون نگینی بود بر انگشتری و با زیبایی اش عاشقان را سرمست می کرد آواز دلنشین شب آن چنان نواخته می شد که هر رهگذری را از خود بی خود مي كرد و در آن هنگام یاس های سفید وحشی می رقصیدند و جغد شب آنها را همراهی می کرد در قلبم غوغایی بر پا بود تا اين که ناگاه چینی دل شیشه ای ام ترک برداشت شهر زیبای قلبم در هم شكست و هر چیز نابود شد . . .

نمی دانم عاشق اشک می ریزد
یا باید اشک ریخت تا عاشق شد
نمی دانم باید همه او شوی تا عاشق باشی
یا باید عاشق باشی تا همه او شوی
نمی دانم دستانم اول از همه به سمت او دراز می شوند
یا این دلم است که هوای او می کند و بعد...

عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه
فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم
عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای
سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی
باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته
بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت
گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم که تو می دونی،سرخاک
تو می میرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گیرم
دل از
تو
توي دنيا دو تا نا بينا ميشناسم
يكي تو كه هيچ وقت عشقما نديدي
يكي من كه كسي را جز تو نديدم

همیشه عاشق ماندن دلیل بر عاشق شدن نیست خیلی ها می روند تا ثابت کنند که عاشق هستند
ارزش راز نهان نه تو دانی و نه من رویش جان جهان نه تو دا نی و نه من موج دریا می رود هر جا که دریاست خواه نا خواه ارزش راز نهان نه تو دانی و نه من این پرستوست که می گریزد از هوا ارزش راز نهان نه تو دانی و نه من عشق تو میرود سوی دگر دلدار همی ارزش راز نهان نه تو دانی و نه من دست رستم شد خجل از کشتن سهرابش ارزش راز نهان نه تو دانی و نه من می شوی خوار و ذلیل با رفتن ایمان دل ارزش راز نهان نه تو دانی و نه من پیرهنش برگرداند چشم بینا را به بابا ارزش راز نهان نه تو دانی و نه من شسته رفته زندگیست آیینه ی دق ارزش راز نهان نه تو دانی و نه من

چقدر دور شدیم از...که دورتر از تو....
که در جوار تو هستیم و بی خبر از تو...
چقدر پنجره در پنجره نگاه شدیم
و یک سپیده نیاورد یک خبر از تو
و هر چه جاده به دنبال تو به هر سو رفت
فقط«نیامدن» آورد این سفر از تو
شروع هر بیتی با «نیامدن» یعنی
رسیده شعر به این شرح مختصر از تو:
برای آمدن تو کسی در این دنیا
نبوده منتظرت هیچ بیش تر از تو...
گریه نمی کنم نه اینکه سنگم
گریه غرورم رو به هم می زنه
مرد برای هضم دلتنگی هاش
گریه نمی کنه ، قدم می زنه
گریه نمی کنم ، نه اینکه خوبم
نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم
یک اتفاق نصفه نیمه ام که ، یهو میون زندگی افتادم
یک ماجرای تلخ ناگزیرم
یک کهکشونم ولی بی ستاره
یک قهوه که هرچی شکر بریزی
بازم همون تلخی ناب رو داره
اگر یکی باشه من رو بفهمه
براش غرورم رو به هم می زنم
گریه که سهله ، زیر چتر شونش
تا آخر دنیا قدم می زنم

رسيدم به پشت سرم نگاه کردم و ديدم تنها يک جاي پا وجود داره از اون پرسيدم پس چرا تنهام
گذاشتي گفت بنديه من در جايي که فقط يک جاي پا ديدي مراحل سخته زندگيت بود که من تورا
در آغوش گرفته بودم
چه غریبونه شکستم
دل به این غریبه های تنها نبستم
پر کشیدم به آسمونا
تا شاید پیدا کنم راه تو رو تو کهکشونا
گشتم و صدات زدم
دل به هر دریای بی پهنا زدم
خوندم از تو ، از عشق تو
خوندم و سجده کردم بر مُهر تو



نگاهی بر نگاه خسته ام کن
و این گام بلند آهسته تر کن،
مرا غمگین تر،افسرده تر کن
دلم را با دلت مانوس تر کن
مرا نومید از کویت مگردان!
اگه یه خودکار داشتی که به اندازه دو کلمه جوهر داشت برام چی می نوشتی؟




هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که تو را دوست دارم
دیوانه وار عاشقت شدم
چرا که مهربانی را در وجودت دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم
نه تو از عشق من دست میکشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود![]()


آری آری من دوستت دارم ای عشق من منو تنها نزار و پیشم بمون
اگر نباشی من بی تو هیچم ای
فرشته ی رویاهایم
![]()

![]()
گفتمش :
- " شیرین ترین آواز چیست ؟ "
چشم ِ غمگینش به رویم خیره ماند
قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند
زیر ِ لب غمناک خواند :
- " ناله ی زنجیرها بر دست ِ من ! "
گفتمش :
-" آنگه که از هم بگسلند ... "
خنده ی تلخی به لب آورد و گفت :
- " آرزویی دلکش است اما دریغ !
بخت ِ شورم ره برین امید بست
وان طلایی زورق ِ خورشید را
صخره های ساحل ِ مغرب شکست ! ... "
من به خود لرزیدم از دردی که تلخ
در دل ِ من با دل ِ او می گریست
گفتمش :
- " بنگر درین دریای کور
چشم هر اختر چراغ ِ زورقی است ! "
سر به سوی آسمان برداشت گفت :
- " چشم ِ هر اختر چراغ زورقی ست
لیکن این شب نیز دریای ست ژرف
ای دریغا شبروان ! کز نیمه راه
می کشد افسون ِ شب در خواب شان ... "
گفتمش :
- " فانوس ِ ماه
می دهد از چشم ِ بیداری نشان ... "
گفت :
-" اما درشبی این گونه گنگ
هیچ آوایی نمی آید به گوش ... "
گفتمش :
- " اما دل ِ من می تپد
گوش کن ، اینک صدای پای دوست ! "
گفت :
- " ای افسوس در ایندام ِ مرگ
باز صید تازه ای را می برند
این صدای پای اوست ! "
گریه ای افتاد در من بی امان
در میان ِ اشک ها ، پرسیدمش :
- " خوش ترین لبخند چیست ؟ "
شعله ای در چشم تاریکش شکفت
جوش ِ خون در گونه اش آتش فشاند
گفت :
- " لبخندی که عشق ِ سربلند
وقت ِ مردن بر لب ِ مردان نشاند "
من ز جا برخاستم
بوسیدمش
مي رسد روزي که فرياد وفا را سر کني مي رسد روزي که احساس مرا باور کني مي رسد روزي که نادم
باشي از رفتار خود خاطرات رفته ام را مو به مو از برکني مي رسد روزي که تنها ماند از من يادگار نامه
هاي کهنه اي را که به اشکت تر کني مي رسد روزي که صبرت سر شود در پاي من آن زمان احساس
امروز مرا باور کني

اونی که میخواستی تو غبارا گم شد مرغی شد و پشت حصارا گم شد
اسم تو رو رو بال مرغا نوشت رو کنده ی سبز درختا نوشت
یه روز که بارون میومد بهش گفت یه روز دیگه رو موج دریا نوشت
دریا با موجاش اون رو از خودش روند مرغ هوا گم شد و اون رو گریوند
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد مرغی شد و پشت حصارا گم شد
باد اومد و تو جنگلها قدم زد اسم تو رو از همه جا قلم زد
ببین جدایی چه به روزش آورد چه سرنوشتی که براش رقم زد
اينو نوشتم که بگویم رابطه شازده و خانومی مدتی هست که قطع شده است.سرنوشت و زندگی گاهی مسيری را برای آدم تعيين ميکنند که درآن عشق کلمه ای نامفهوم است. خواستم بنويسم که دوستش داشتم و هنوز هم خيلی دوستش دارم و هيچ وقت هم از اين مسئله پشيمون نيستم. خواستم بهش بگويم که هر روز که از خانه خارج ميشوم آرزو ميکنم که کاش ميشد امروز ببينمش. خواستم بدونه که از صميم قلب می خواهمش.
.
گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از
خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح
خوابش نبرد صبح سراغ مادرش رفت. وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه
سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود
کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد کاری از ما نمیاد
زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد تا قیامت دل من گریه
میخواد
هر چی دریا رو زمین داره خدا با تموم ابرهای اسمونا
کاشکی میداد همه رو به چشم من تا چشام به حال من
گریه کنند
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد تا قیامت دل من گریه
میخواد
قصه ی گذشته های خوب من خیلی زود مثل یه خواب
تموم شدند
حالا باید سر رو زانوم بزارم تا قیامت اشک حسرت
ببایم
دیگه هیشکی مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه چرا چشمم اشکشو کم میاره
خورشید روشن ما رو دزدیدند زیر اون ابرای سنگین
کشیدند
همه جا رنگ سیاه و ماتمه فرصت موندنمون خیلی
کمه
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد تا قیامت دل من گریه
میخواد
سرنوشت چشاش کوره نمیبینه زخم خنجرش میمونه
تو سینه
لب بسته سینه غرق به خون
قصه موندن ادم همینه
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد تا قیامت دل من گریه
میخواد
هر گه که یاد تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا
بر منتهای خود کامروان شدم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم