تو ساحل داشتم با خدا قدم ميزدم جاي پاي هردومون رو شنا ميموند ولي وقتي به آخر جاده
رسيدم به پشت سرم نگاه کردم و ديدم تنها يک جاي پا وجود داره از اون پرسيدم پس چرا تنهام
گذاشتي گفت بنديه من در جايي که فقط يک جاي پا ديدي مراحل سخته زندگيت بود که من تورا
در آغوش گرفته بودم
نوشته شده توسط Farhad Gulf در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ساعت 11:28 | لینک ثابت |
درباره وبلاگ
ميتونم تو لحظههاي بيكسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم ميتونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم ميتونم از آسمون قصهها، واسه تو صد تا ستاره بچينم ميتونم حتي اگه دلت نخواد، واسه تو روزي هزار بار بميرم
هر چند که پیر , خسته دل و ناتوان شدم
هر گه که یاد تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا
بر منتهای خود کامروان شدم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم